نه دادی مونده تو حلقم نه امّیدی به رب دارم
نه نفرینی ته قلبم نه من شعری به لب دارم
خسی مایوس و افسرده به زخم خنجرت مرده
نه چشمی منتظر بر در نه من ترسی ز شب دارم
قسم بر پاکی اشکام قسم بر خشکی لبهام
قسم بر سرخی چشمام من از عشق تو تب دارم
اگر مجنون و دیوونم اگر کردی تو ویرونم
اگر میدونی غیر از تو نه اصل و نه نسب دارم
نرو ای یار همخونه دلم از رفتنت خونه
پس از دیدار آخر من جهانی بی سبب دارم
ترانم از سر سوزه دل سنگت نمیسوزه
از عشقت گر بسوزم من مزاری پر طرب دارم
آرش فریور
می خوای که من گریه کنم تا بیای؟
غرورُ قربونی کنم تا بیای؟
رو شهد شیرین گل رازقی
لباتو نقاشی کنم تا بیای؟
میای اگه دنیارو جارو کنم؟
برف همه کوهارو پارو کنم؟
با وردای ساده ی عاشقونم
تموم ساحرارو جادو کنم؟
صحرا رو دریا بکنم چی میای؟
دیوارو پریا بکنم چی میای؟
اگه با هُرم نفسم تو دنیا
سرما رو گرما بکنم چی میای؟
همه ی برگارو کنم یک کتاب
زُلف شیرارو ببافم تو مهتاب
خورشیدُ با فوت اگه خاموش کنم؟
شبارو روشن بکنم بی آفتاب؟
میای پیشم حسرت دلنشینم؟
میای توی ناز چشات بشینم؟
به حرمت نگاه بچگونت
میای بازم بشی تو همنشینم؟
نه، نمیای
چون تو دیگه تو نیستی!
اون گل نازک دل من تو نیستی
دستای سرما زده ی کبودم
میگن که خورشیدک ما تو نیستی
ستاره ای که نور عشق من بود
نه، نه دیگه،
نه اون دیگه تو نیستی
اما هنوزم توی خواب و رویا
میگم عزیزم، نفسم زود بیا!
آرش
پ ن: 
نیشستم جولوی تلویزیون، توی سالن و دارم پسته میخورم فوتبال نیگا میکنم . یه فضای کرمی روشنُ تصور کنین! تی وی ست کرمی... سنگ کف کرمی ...فرشای کرم! خلاصه همه چی توی سالن کرمی بود ...
در باز میشه و یکی میاد تو ولی من نمیبینمش چون هنوز از راهرو وارد سالن نشده! ولی توی دلم خالی میشه مثیکه میدونم خبرای خوبی نی! دارم به طرف راهرو نیگا میکنم و میدونم که مامانمه! وقتی وارد سالن میشه برعکس همیشه بدون حجابه! یه جسدم لخت روی دستشه! خونی و داغون... در حالیکه سعی میکنم خودمو بی تفاوت نشون بدم همینجوری به پسته شکوندن ادامه میدم و زوم میکنم روی تی وی!
من: سلام! این کیه؟!
مامان: ینی تو نمیدونی این کیه؟!
راس میگه! من میدونم این جسد مال کیه! خیلی خوب میشناسمش...
من: (با بی خیالی) حالا واس چی کشتیش؟!
مامان: (اشک تو چشاشه) واسه اینکه زندگیتو خراب نکنه!
رو میکنم به طرفش... مهربونی و اشکاش باهم مث پتک میخوره تو سرم! مامان جسد دختررو میزاره کنار سالن و میره توی آشپزخونه... همونجوری که روی کاناپه نشستم به جسد لخت و سفیدش نیگا میکنم... پسته خوردنم نمیاد... شوک شدم! مامان با یه کیسه زباله میاد تو سالن.
مامان: آرش جان سر کیسه رو نیگه میداری؟
بدون هیچ حرفی، در حالیکه نگاهم به صورت جسده میرم اون طرف سالن و سر کیسه رو نیگه میدارم... مامان جسدشو بغل میکنه و میزارش توی کیسه زباله و سرش رو گره میزنه ...
مامان: بی زحمت بزارش توی سطل.
بی معطلی برش میدارم و میبرمش پایین و کنار خیابون میزارمش کنار سطل زباله! مثله اینکه دم غروبه! هوا خیلی تاریک نی!یه جورایی هوا زرده! میرم پارک میدون سلماس میشینم روی یه نیمکت! هوا تاریک شده... اینگاری خیلی زود گذشته! همینجوری که دارم میرم طرف خونه به این فک میکنم که وقتی جسد رو پیدا کنن چه اتفاقی میوفته؟! اثر انگشت من و مامان روی پلاستیک زباله مونده! من سابقه دارم و اثر انگشتم توی آگاهی هست! اگه منو پیدا کنن مامانو پیدا میکنن! خوب من میگم من کشتمش ولی خوب هیچوقت مامان نمیزاره! خودشو لو میده! باید برم زودتر اثر انگشتمو از روی کیسه زباله پاک کنم!
میرسم به کیسه! بلندش میکنم تا ببرمش دوباره توی آپارتمان! ولی اینگار یه صدایی از توی کیسه میاد! همونجا جلوی در ، درِ کیسه رو وا میکنم ... اینگاری زندس ...هنوز داره نفس میکشه و ناله میکنه!
نمیتونم بزارم بمیره! هر چی بشه برام مهم نیس ولی نمیتونم بزارم بمیره! روی دستم میگیرمش و میدوم طرف بیمارستان! گریم بند نمیاد ... اینقد اشک تو چشمه که جولومو نمیبینم! اینقد عاشقشم که حد و مرزی براش نیس ...همش از خدا میخوام که نزار بمیره! وقتی میرسم به در بیمارستان... بقیشو یادم نیس!
پ ن: اینقد این خواب واقعی بود که هنوزم یاداوریش احساسمو تحریک میکنه!
پ ن 1: میدونم که مامانم همیشه نگران من بوده و روی دوست دخترام به شدت حساس ولی واقعاً نمیتونستم بزارم پرستو بمیره!
پ ن 2: واقعاً کاش توی دنیایی زندگی میکردیم که احساسات ارزش داشت و قضاوت دیگران روی ما بر مبنای مدل صحبت کردن... پر انرژی بودن... و دوست داشتن آدما نبود و فکر کردن آدما و بی تفاوت نبودن نسبت به اون چیزی که اطرافشون میگذره عامل تنهایی نبود!
پ ن 3: ببخشید بچه ها من واقعاً خیلی کارم زیاد شده و نمیتونم اونجوری که دوست دارم بهتون سر بزنم و پستاتونو بخونم و نظر بدم ولی ازینکه همیشه به من لطف دارین از همتون متشکرم! (ای بابا چرا اینجا گل نداره!!!!!؟
خوب اشکالی نداره بهتر!! همتونو ماچ میکنم!!
اوه اوه چه آبدارم هس!! 
پ ن 4: اون سابقه که گفتم الان یهو نگرخین کرک و پرتون بریزه!! مورد منکراتی بوده چن سال پیش که خودش یه داستانیه!! همتونم دارین الکی واسه من قیافه نگیرین!!
پ ن 5: اونایی که توی زندگی ما تاثیرگذار بودن چه بخوان و چه نخوان! چه بخوایم و چه نخوایم! هیچوقت...هیچوقت... هیچوقت از فکر و دلمون پاک نمیشن! خودمونو گول نزنیم و با این مسئله کنار بیایم.







نظرات ()